![]() |
![]() |
|
| به تماشا سوگند... |
|
تمام کوفه غمگین است هوای چشم ها ابری است یتیمان چشم درراهند کسی در کوچه پیدا نیست هوای چشم ها ابری است تمام شهرغمگین است غم تنهایی مردم برای کوفه سنگین است کسی باگریه می گوید: "چرا آخرنمی آید؟ بگو، مادر! کجا رفته؟ پدر دیگر نمی آید؟" یتیمی کنج تاریکی نشسته اشک می ریزد علی خوابیده در بستر و دیگر بر نمی خیزد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:32 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
کنج تاریکی تمام کوفه غمگین است هوای چشم ها ابری است یتیمان چشم درراهند کسی در کوچه پیدا هوای چشم ها ابری است تمام شهرغمگین است غم تنهایی مردم برای کوفه سنگین است کسی باگریه می گوید: "چرا آخرنمی آید؟ بگو، مادر! کجا رفته؟ پدر دیگر نمی آید؟" یتیمی کنج تاریکی نشسته اشک می ریزد علی خوابیده در بستر و دیگر بر نمی خیزد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:27 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
سلام سلام بید،سبز است
سلام رود،آبی است
سلام گرم خورشید
بلند و آفتابی است سلام ابر،خیس است
سلام ماه،روشن
سلام چشمه،شادی است
شبیه خنده من سلام مرغ حق،حق
سلام باد،هوهو
سلام غنچه مخفی ست
میان خنده ی او خدای روشنی ها!
خدای مهر و لبخند!
همه از دور و نزدیک
سلامت می فرستند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 14:51 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
ای خدا ی من دوستت دارم برای همیشه ای خدای مهربان من ای خدایی که به فکر بندگانت هستی و این را از جایی می بینیم که به آنها نعمت دادهای فراوان داده ای ای کسی که عاقلی و دانستی جهان آفرینش را چگونه بیافرینی ای خدای من ای خدا ی خوب و مهربان من ای خدا آفریدی رایگان و روزی دادی رایگان پس بیامرض رایگان که تو خدایی نه بازرگان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 20:57 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
روزي حضرت محمد(ص) با عموي بزرگوارشان و چندي از بزرگان عرب براي تجارت از
مكّه به مدينه مي رفتند . در راه براي استراحت ايستادند. اسباب هايشان را در جايي گذاشتند و حضرت را نگهبان آنان كردند. بقيه ي افراد نيز در زير سايباني استراحت مي كردند. يكي از مردان عرب از ابوطالب پرسيد: آن جوان كيست كه نگهبان وسايل هاست؟ ابوطالب گفت:برادر زاده ام است؛ چطور مگه؟ مرد جواب داد:اين جوان درآينده شخص مهمي مي شود. ابوطالب گفت:شما از كجا مي داني؟ مرد عرب جواب داد: پيداست كه آن جوان كه مي بيني باوجود اين كه در آفتابي سوزان قدم ميزند، تكّه ابري سايبان او شده و همراه با او به اين طرف و آن طرف مي رود.من گمان مي برم كه او در آينده پيامبر خدا مي شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:26 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
به خلوت بی ماهتاب من بگذر |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 17:37 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
"به نام آن كه جان را فكرت آموخت" "اي امامي كه تمام دلها بسوي توست قلوبمان را ز خباثت ها رهايي بخش"
سلام به همه ي دوستاي وبلاگ نويسم اوميدوارم اولين پستمو، بسيار خدايي شروع كرده باشم
"به نام خداوند عقل و خرد" آنكس كه بداند وبداند كه بداند اسب شرف از گنبد گردون بجهاند آنكس كه نداند و نداند كه نداند در جهل مركّب ابدالدّهر بماند آنكس كه نداند و بداند كه نداند لنگان خرك خويش به مقصد برساند آنكس كه بداند و نداند كه بداند بيدارش نماييد كه بس خفته نماند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 15:26 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
ميدونم روزي مي ياد زندگيمو آباد مي كنه دلمو،اين تنمو از غصه آزاد ميكنه خوشبختي رو رواج ميده تو هواي غمناك دل واسه بودنو موندنم هر چي كه مي خواد مي كنه اين دل بي آرزو مو مي بره به جشن عشق رو تن خسته ي من با عاشقي داد مي كنه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 14:51 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
"سلام به همه ی دوستای وبلاگ نویسم" امروز اولین پستمو می نویسم اگه کم و کاستی داره یه خوبی خودتون ببخشید امیدوارم که بعدها بتونم جبرانشون کنم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 23:42 توسط مهتاب آسمونی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
مهدیس جون الهام جون الهه جون(دختر عموی گلم) فاطی خاله شقایق مهربان و دوستاش بنیامین سنا جون شیرین خانوم خاطرات سفر متخیلان |
|
RSS
|